خاطره ی از آزاده قهرمان همدانی جناب آقای خانجانی از  دلاور مردی های آزاده کشورمان حاج علی بیات

موضوع :شجاعت علی بیات

یک روز فرمانده عراقی ها با سربازهای همراهش رفتند پشت پنجره آسایشگاه . فرمانده  ،ارشد را صدا زد و به او گفت : (انتم مجوس )؛یعنی شما آتش پرستید .ولی ارشد در جواب به او گفت: نه ما هم مثل شما مسلمان هستیم . فرمانده قبول نمی کرد و با اصرار حرف خودش را تکرار می کرد و می گفت :شما آتش پرستید ، دین ندارید ، شما چیزی نمی فهمید! تمام بچه ها باشنیدن حرف های فرمانده رفتند پشت پنجره ، پیش ارشد .هرچقدرارشد توضیح می داد که مسلمانند ،فرمانده قبول نمی کرد.علی بیات درحالی که مشغول تلاوت آیات قرآن بود گفتگوی بین آنها را می شنید .علی تا متوجه شد ارشد نمی تواند فرمانده را قانع کند، پیش آنها رفت وبا جسارت تمام از فرمانده پرسید : چه کسی گفته ما آتش پرستیم ؟فرمانده گفت : شما آتش پرستید ؛علی گفت :خب؛چه کسی این حرف رو گفته ؟فرمانده نتوانست جواب علی را بدهد.در مقابل ،علی به او گفت :شما کافرید ! فرمانده با عصبانیت گفت :چه کسی گفته ما کافریم؟ علی جواب داد :خدا.فرمانده پرسید : کجا ؟علی پاسخ داد ، در قرآن ،سوره ی مبارکه فرقان ،آیه :  97.فرمانده گفت: برو قرآنتان را بیاور.وقتی سوره ای که علی گفته بود را در قرآن پیدا کردند ودیدند درسته ، فرمانده گفت :شما در ایران قرآن را تحریف کرده اید،علی هم به او گفت : خب اگر قبول ندارید بروید و قرآن خودتان را بیاورید! خلاصه، یک سربازرا فرستاد تا قرآن خودشان را بیاورد ،قرآن راکه  آوردند،دیدند ،سوره همان سوره و آیه همان آیه .فرمانده که مانده بود چه بگوید، گفت : درسته، خدا اعراب بادیه نشین را گفته ، همانهایی که در بیابانها هستند. علی با جسارت به فرمانده گفت : تعجب می کنم ! شما چطورعربی هستید؟کلمه ی (الاعرابٌ) ، (ال)معرفه و نون تأکید دارد؛یعنی کل عرب ها خدا نگفته اعراب کجا؟! فرمانده که از هوش و ذکاوت علی درمانده شده بود، صوتش از عصبانیت سرخ شده و عرق کرده بود. دستور داد سربازها کلید آسایشگاه را بیاورند.هیچ وقت، مگر زمانهای معین درهای آسایشگاه را باز نمی کردند و این کارِ فرمانده باعثِ تعجبِ همۀ بچه ها شد. درها را که باز کردند دستور داد علی را بیرون آوردند و به ستونی که جلوی پنجرۀ آسایشگاه ِما قرار داشت او را بستند.( 3 – 4 ) تا جعبۀ چوبی آوردند و دور پاهای علی چیدند . با دستور فرمانده ،علی را آتش زدند.بچه ها شاهد سوختن علی بودند اما علی اصلا آه و ناله نمی کردو تمام درد را در وجود خود پنهان می کرد. بچه ها با دیدن وضعیت علی و اینکه نمی توانند کاری برایش انجام دهند، به حال علی گریه می کردند.علی همچنان درآتش کینۀ فرمانده می سوخت. فرمانده با عصبانیت گفت : چطورجرأت می کنی با من اینطور صحبت کنی؟دستور داد دستهای علی را باز کردند، اورا درحالی که بدنش روی زمین کشیده می شد از اردوگاه بیرون بردند.تا 40 روز از علی هیچ خبری نداشتیم !همه می گفتند: علی حتما شهید شده .بعد از 40 روز گروهی از صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و بچه ها ماجرا را برای آنها تعریف کردند. با اصرارِ بچه ها، صلیب سرخ پیگیری های زیادی کرد و بالاخره علی را که حال خیلی بدی داشت به اردوگاه آوردند.بچه ها درحالی که خیلی از دیدن علی خوشحال بودند،خدارا شکر کردند که او هنوز زنده است. آنها به مداوای او پرداختند . بعد از اینکه حال علی کمی بهتر شد از او پرسیدند: با تو چه کار کردند؟ اوگفت:( من را به پشت اردوگاه که یک پادگان نظامی بود بین دو دکل نگهبانی انداختند.خدامی داند،چهل روز یک تکه نان می انداختند جلوی من ویک جام آب می گذاشتند کنارم ؛از پاها و بدنم چرک ِخون می ریخت و تمام بدنم تاول زده بود و من همانطور روی زمین افتاده بودم و داشتم ذره ذره می مردم. فقط سربازها من را به هم تحویل می دادند،تا امروز که من را به اینجا آوردند.حالِ جسمی ِعلی روز به روز بهتر می شد ولی آثار سوختگی هنوز در پاهای علی به یادگارمانده است .

تهیه و تنظیم : مریم کشانی

هرگونه کپی برداری با ذکر نام موسسه فرهنگی پیام آزادگان دفتر همدان بلا مانع می باشد .

Go to top