موضوع : تمارض

توسط آزاده عزیز حاج غلام خانجانی

حدود 4 سال بود که در اردوگاه شماره 3 بودیم . من خیلی دلتنگ شده و حالت خستگی عجیبی بهم دست داده بود. دلم می خواست یک روزاز این محیط دور بشم ،برم ببینم که در بیرون از اردوگاه چه می گذرد.در اردوگاه ، بهداری کوچکی داشتیم که اگر کسی مریض می شد، به آنجا می رفت و ثبت نام می کرد ؛دکتراورا معاینه و اگر تشخیص می داد که مریض است اسمش را یادداشت می کرد ؛ چون تعداد بیماران زیاد بود ،

هر دفعه 4الی 5 نفر را بیشتربه بیمارستان شهرنمی بردند.بعد از (5-6)ماه که نوبتش می شد،تازه می توانست به بیمارستان برود.مثلا اگر کسی دندان درد شدیدی داشت و باید آن دندان کشیده می شد ،مجبور بود همین زمان را صبر کند تا نوبتش فرا رسد.با خودم گفتم خدایا چه کار کنم ؟ تا من هم یک روزی به این بهانه به شهر بروم ؛این فکر به ذهنم رسید که به  بهداری برم و بگم معده ام درد می کند، این کارراانجام دادم و به بهداری رفتم . خلاصه دکتر معاینه ام کرد و گفت :باید آندوسکوپی شوی.اسمم را یادداشت کرد .(5-6) ماه گذشت تا نوبتم شد،من هم خیلی خوشحال شدم .محوطه اردوگاه سه قسمت داشت ، اول منطقه ای که ما اسیربودیم . بعد منطقه ای که دور تا دور آن سیم خاردار بود و محل عبورو مرورعراقی ها،ومنطقه دیگر محل نگهبانی سربازهای عراقی بود . در این منطقه یک دری وجود داشت که وقتی ماشین وارد آنجا می شد ،آن دررا می بستند و تمام ماشین را تفتیش می کردند،بعد از آن تازه ماشین اجازۀ خروج داشت.بیرون اردوگاه ، یک پادگان بزرگ نظامی بود.مارا پشت ساختمانی بردند و نیم ساعت در آنجا نگه داشتند. یک ماشین تویوتایی که سقف آن از آهن درست شده بود را در آنجا دیدیم. چشمانمان را با چشم بندهای مخصوصی که به اندازه یک کف دست بود بستند که با وجود آن هیچ جایی دیده نمی شد.با خودم گفتم: یا امام رضا(ع )،می خواهم بیرون را ببینم ! زمانی که سرباز عراقی چشم بند هارا بست ، دستبند هم آورد و هر چهار نفرمان را به یگدیگر دستبند زد،به طوریکه دست من را به دیگری و بعدی را به آن یکی و همه را به هم دستبند زد.دستبند نفر اول را به سمت کناری ماشین و دستبند نفر چهارم را به قسمت دیگر ماشین بست. تمام ماشین از آهن بود وما نمی توانستیم تکیه بدهیم چون هم، خیلی لاغر و هم خیلی ضعیف بودیم. من هم که قدم از بقیه بلندتر بود تا سرم را بلند کردم ، محکم خورد به سقف آهنی ماشین؛ ولی سریع خودم را جمع و جور کردم.جا در ماشین بسیار تنگ بود و آن را دقیقا شبیه زندان درست کرده بودند .زمانی که ماشین راه افتاد و از اردوگاه خارج شد، یواشکی سرم را خم کردم به طوری که به مقدار کمی توانستم بیرون را ببینم؛یکدفعه سرباز عراقی کابلی که در دستش داشت را آن چنان محکم به سرمن زد که به کف ماشین پرت شدم .سرباز گفت:چرا این کار را کردی ؟ من هم به او گفتم: نه بابا! من کی این کار را کردم؟! دستبند ها یک حالتی داشت که با هرحرکتی یک دنده سفت ترمی شد .حتی زمانی که ماشین داخل دست اندازمی افتاد . وقتی به سربازمی گفتم: نگاه کن !دستم شده مثل خون ، دستبندمون را درست کن ،می گفت : می خواهی فرار کنی؟ ما هم قسم می خوردیم که زمانی که ماشین تکان می خوره دستبندهاتنگ می شه .بعد راضی می شد و آن را برای ما درست می کرد.خدا شاهد است که تا رسیدیم شهرچقدر من را اذیت کردند.من هم که از دست رفتارهایشان خیلی عصبانی شده بودم با تندی با آنها حرف میزدم و آنها هم در عوض مرا کتک می زدند.به شهر رسیدیم، چشم ها و دستانمان را باز کردند.بعدازپیاده شدن از ماشین،متوجه شدیم در یک راهروی باریکی هستیم که داخل آن یک اتاقی به عنوان اتاق پزشک بود .اینجا دقیقا پشت بیمارستان بود که مخصوص ، برای درمان اسرای ایرانی قرار داده بودند.با خودم گفتم :عجب اشتباهی کردم به شهر آمدم!هر لحظه از خدای خودم طلب بخشش می کردم ودائم به خدا میگفتم: آخه این چه کاری بود من کردم؟خلاصه دکتر آمد و گفت :چه مشکلی داری ؟ من هم به او جواب دادم که سالم هستم . ولی او گفت: در پروند ت نوشته شده که معده درد داری و باید آندوسکوپی شوی .من هم اصرار می کردم که همینطوری گفتم! مشکلی ندارم ؛ولی قبول نمی کرد.من را خواباند روی تخت ؛من هم که کم مصیبت نکشیده بودم، دکترهم لوله آندوسکوپی راداخل شکمم کرد .به حدی رسیده بودم که داشتم می مردم ، در آخر دکتر گفت :(سالم). زمانی هم که بیرون آمدم و گفتند سالمه ، سربازعراقی چنان لگدی به من زد که پرت شدم روی زمین.ما را دو ساعت در آنجا نگه داشتند. من هم خیلی عصبانی بودم و با سربازه بحث می کردم.همان زمان 4 تا ساندویچ آوردند . سربازی که من را کتک می زد هر چقدر اصرار کرد که بخورم ، قبول نکردم و اصلا نخوردم.به عربی به او گفتم: ( نه کتکم بزن، نه دامنم را پر کن گردو!)،نمی خورم.عربها خیلی ناراحت می شوند اگر چیزی تعارف کنند ولی نخوری ! گفتم: نمی خورم تا یاد بگیری که چطور باید برخورد کنی .ساندویچم را انداختم روی زمین ،هر چقدر التماس کرد که بخورم ،نخوردم .آنها که خوردند،دوباره دستها و چشمانمان را بستند وسوارماشین شدیم وبه سمت اردوگاه حرکت کردیم.همان مصیبت را با دستبندها داشتیم ولی اذیت سربارها کمتر شده بود.زمانی که به اردوگاه رسیدیم ،زمین اردوگاه را بوسیدم و به بچه ها گفتم : این اردوگاه برای ما حکم ایران را دارد. بچه ها پرسیدند مگر چه اتفاقی افتاد؟ گفتم جا به این خوبی ، کجا میخواهید بروید بیرون ! و امیدوار شدم که ماندن در اردوگاه برای ما خیلی بهتراست .این برای من شد یک درس و یک خاطره ای که دیگر از این کارها نکنم.

تهیه و تنظیم  : مریم  کشانی

هرگونه کپی برداری با ذکر نام موسسه فرهنگی پیام آزادگان دفتر همدان بلا مانع می باشد .

Go to top