مهدی شعبانی سروش

تاریخ تولد:1351 ،محل تولد:بهار

درصد جانبازی:25 درصد،تحصیلات:لیسانس الهیات

مدت اسارت:51 ماه ،؛یگان اعزام کننده:بسیج

 

تاریخ اسارت:28/02/1365

تاریخ آزادی:01/06/1369

شغل بعد از اسارت:کارمند آموزش پرورش

 

عباس

 

بالاخره بچه ها راهش را پیدا کرده بودند دو هفته ای می شد که عباس به اردوگاه ما منتقل شده بود. درشت هیکل و نیرومند بود،تا وقتی حرف می زد و با همه می جوشید اوضاع خوب بود. امان از روزیکه عباس گوشه ای می خزید و سرش را پایی می انداخت و حرف نمی زد و توی خودش غرق می شد.

اولش فکر نمی کردیم گوشه گیر شدن و حرف نزدنش اهمیت داشته باشد دو سال بود توی اردوگاه رمادیه 6 با همه جور آدم،از همه جا زندگی می کردیم و از این چیزها زیاد دیده بودیم. یکی ممکن بود چند روزی حالش خوش نباشد. طبیعی بود غم غربت و اسارت سایه سنگینی بود که روی دل و جان بچه ها خیمه زده بود. شکنجه و آزار را می شد تحمل کرد،اما توهین به باورهایمان و حقارت را نه.

 یکبار عباس گوشه گیر و بد خلق شدبه اینراحتی با او کنار آمد. جواب سوالها و شوخی ها را نمی داد. راحتش گذاشتیم کاری به کارش نداشتیم او هم بیشتر و بیشتر در سکوت و در خودش غرق شد.

تا اینکه صدای داد و فریاد،همه را دور عباس جمع کرد کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. همه می پرسیدند"کی سربه سر عباس گذاشته و عصبانی اش کرده؟" تا حالا عباس چنین حرکات و رفتاری از خودش نشان نداده بود.

کار داشت به جاهای باریک می کشید چشم هایش دریده و سرخ شده بود رگ های سر و گردنش به شدت متورم شده بود و بی وقفه فریاد می زد. هرکسی به روشی سعی داشت آرامش کند. صداها به گوش سرباز عراقی رسید. سر و کله اش توی آسایشگاه پیدا شد. داد و بیداد عباس تبدیل به کتک کاری شد. کسی که نزدیکش می شد کتک می خورد عباس قوی بود و محکم می زد،حرف هایش نا مفهوم بود.

سرباز عراقی نزدیک شد و با عصبانیت داد زد همه کنار کشیدند و عباس ماند و سرباز عراقی،عباس او را هم از کنک بی نصیب نگذاشت.

سرباز عراقی خودش را نجات داد و رفت با چند نفر برگشت،به زور و کتک زنان عباس را گرفتند و کشان کشان از اردوگاه بیرون بردند. به جایی که صدایش را ببرند آن هم با .....

وقتی او را آوردند از شدت شکنجه و کتک بی حال شده بود.کمی بعد که به هوش آمد به قول خودش همه جای بدنش درد می کرد اما از بد حالی خودش و شکنجه،چیزی یادش نمی آمد.عجیب بود کسی این همه ماجرا داشته باشد،اما چیزی یادش نمانده باشد.

بارها این اتفاق تکرار شد.همه ما و حتی سرباز عراقی ها هم متوجه وخامت حال او شده بودیم.دکتر و درمان هم درکار نبود موج انفجار اثر خود را گذاشته بودعباس چند وقت یکباربه قول بچه ها قاطی می کردخودمان باید برایش کاری می کردیم.

بالاخره بچه ها راهش را پیدا کردند ساده نبود اما عملی بود. یکی از بچه های ظریف بین اردوگاه ،عباس را زیر نظر گرفت و فهمید او وقت بدحالی اگر بتواند بخوابد و بیدار شود،حالش خوب می شود.

اما نمی شد او را در آن حال وادار به خواب کرد تنها راهش این بود که خشته شود و بخوابد.با چند بار امتحان موفق شدند.وقتی حالش خراب می شد چند نفر از بچه های اردوگاه که توان جسمی بهتری داشتند،او را دوره می کردند و به هر دلیلی سوال پیچش می کردندو کتکش می زدند!"چرا این کار را کردی؟!" یا چرا این حرف را زدی ؟!چرا آنجا رفتی ؟ و عباس بیچاره هم کتک می خورد و اظهار بی اطلاعی می کرد.البته این کتک ها در برابر شکنجه عراقی ها حکم نوازش را داشت.

سوال و جواب ها تکرار می شد تا طاقتش طاق می شد و گریه می کرد،گریه ای از ته دل که دلمان را می سوزاند.بعد مثل بچه ای آرام می خوابید.وقتی هم بیدار می شد چیزی یادش نبود.

ابتکار عمل ما به گوش سرباز های عراقی و بالادستی ها رسیدو خیالشان راحت شد عباس درشت هیکل بودو سرباز عراقی ها از حال و روزش و آشوبی که ایجاد می کرد و کتکی که با جان و دل می زد،واهمه داشتند.

آن سوی آسایشگاه دور از جنجالی که عباس به پا می کرد.اسیر دیگری بود به نام عباس.ریز نقش و مهربان و سر به زیر بود.بچه ها او را عباس ریزه صدا می کردند . او هوای بچه ها را داشت.هرکدام از بچه ها که دلش می گرفت،عباس ریزه سنگ صبورش می شد و گاه ساعت ها با مهربانی به صحبت هایش گوش می داد و با احادیث،آیات قرآن و جملات دلنشین دلداریش می داد و او را به داشتن صبر و آرامش و توکل بر خدادعوت می کرد.خودش هم نمونه صبر و بردباری بود.پیشنماز می شدو بارها به خاطر این موضوع شکنجه شده بود اما دست بردار نبود و بعد از شکنجه با سختی تمام،باز هم نماز جماعت برپا می کرد.در مناسبت های مذهبی،با لحن زیبایی قرآن می خواند،مداحی می کرد و مراسم دعا و زیارت برگزار می کرد.همین باعث می شد بچه ها روحیه خود را حفظ کنند و علاقه خاصی به عباس ریزه داشته باشند.سرباز عراقی از پشتکار و تلاش او خبر داشتند و هربار به بهانه ای او را زیر شکنجه می فرستادند شاید عباس ریزه تسلیم شود و دست از کارهایش بردارد اما هیچوقت موفق نمی شدند ،پس کینه او را روز به روز بیش تر به دل می گرفتند.

عباس ریزه اهل درد سر درست کردن برای بقیه نبود.این یکبار هم غافلگیر شد.بچه های خوش ذوق آسایشگاه با کمک عباس ریزه دعاهایی که حفظ بودند را روی کاغذ های کوچکی که جسته و گریخته به دستشان می رسید،نوشته بودندو با سلیقه به صورت کتاب دعای کوچک و زیبایی درآورده بودند.کتاب دعا دست به دست می گشت و خلوت؛دل های بچه هابا دعا آرام می شد و نیرو می گرفت .کتاب،دست عباس ریزه بود که سربازهای عراقی برای تفتیش وسایل به اردوگاه ریختند وکتاب از وسایل عباس ریزه که وقت نکرده بود آن را خوب پنهان کند پیدا شد.

سرباز عراقی  از این کشفی که کرده بود شاد و شنگول شد.خبرچینی و خودشیرینی برای بالا دستی ها برایش لذت بخش بود و این بار هم بهانه جدیدی پیدا شده بود تا دق دلی خود را خالی کنند و عباس ریزه را گرفتار کنند.

سرباز برای خبرچینی رفت و همهمه در بین بچه ها پیچید.همه می پرسیدند حالا چکار کنیم؟ همه دوست داشتیم کمکش کنیم اما کسی راهی به ذهنش نمی رسید.عباس ریزه شروع به دلداری دادن به بقیه نمود و در جواب اظهار نگرانی و محبت بچه ها، فقط یک جمله می گفت:"به خدا توکل کنید"

خبر به گوش افسر عراقی رسید و بالا دستی ها به سمت آسایشگاه سرازیر شدند.به صف شدیم،نگرانی و دلهرهدر دلهایمان داشت به اوج می رسید.همه عباس ریزه را دوست داشتیم و دلمان نمی خواست صدمه ای ببیند در دل دعا می کردیم وزیر چشمی نگاهش می کردیم.

عباس در صف بچه ها ایستاده بود آرام و بی دغدغه.همیشه از این آرامشی که در همه حال داشت،لذت می بردم اما حالا دیدن چهره آرام او،و بلایی که قرار بود سرش بیاید،ناراحتم می کرد.

افسر چرخی در آسایشگاه زد و روبروی ما ایستاد.خوشحالی از چهره سرباز عراقی که پشت سر افسر ایستاده بود،بیرون می زد.لبخند شیطنت آمیز داشت و عباس ریزهرا نگاه می کرد.

افسر با عصبانیت و تحکم فریاد زد:"عباس کیست؟" صدایش در آسایشگاه پیچید همه ساکت بودندو زمین را نگاه می کردند کسی جرات نمی کردبلند نفس بکشد چه برسدبه نگاه کردن.

ضربان قلب من بالا می رفت عباس نفر سوم از سمت راست من در صف ایستاده بودو من با نیم نگاه پاهایش را می دیدم.یکبار دیگر افسر عراقی با صدایی بلند تر فریاد زد:گفتم عباس کیست زیر چشمی دیدم عباس ریزه قدم کوتاهی برداشت و یک قدم جلو رفت.ناگهان از انتهای صف صدای خشن و بلندی جواب داد:"عباس منم"

سرها به طرف صدا چرخید.عباس بود،اما ریزه نبود؛ چشمانمان گرد شد و منتظر بقیه ماجرا شدیم.

نگاه افسر به صورت عباس خشن افتاد.سرباز عراقی تکانی خوردیک قدم عقب رفت و لبخندش خشکید.

افسربا عصبانیت و قدم های بلند به سمت عباس رفت.به چهره عصبانی و خشن عباس نگاهی کرد،مکثی کرد و سرش را چند بار تکان داد و با قیافه و لحن ملایم تری گفت"مهم نیست،اشکال نداره،اشکال نداره"

سرباز یک قدم جلو آمد تا بگوید اشتباه شده،اما از غضب نگاه افسر ترسید و حرف و خشمش را با هم خورد.

نفس راحت عباس ریزه که همراه با "الهی شکر" و لبخندها و خنده های ریز اسرا بدرقه عراقی ها شد.در که بسته شد آسایشگاه از خنده و شادی پرشد.و همه خوشحال و شاد و ناباورانه مشغول تعریف دوباره ماجرا برای هم شدند.باز هم لطف خدا شامل حال ما شد.

 

                                                    

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Go to top