برای یکی از سرود ها  عکس های کوچک امام(ره) را طراحی کرده بودیم و هنگام اجرا روی سینه ها می زدیم و مسئول حمل عکس ها هم احمد کاظمی بود. 

 

یک روز که در آسایشگاه دو اجرا داشتیم، طبق برنامه قرار شد احمد کاظمی از گوشه دیگر اردوگاه، عکس ها را به آنجا برساند و بچه ها هم پخش و پلا، هر کدام به آنجا بیایند.

 احمد کاظمی عکس ها را در کلاهش جاسازی کرده بود ودر چند قدمی جلوی من حرکت می کرد که یک مرتبه سر وکلهٔ نگهبان  عراقی از روبرو پیدا شد.

 

  ای داد و بیداد. اگر احمد برگردد، نگهبان شک می کند و اگر برود، شاید به کلاه قلمبه اش شک کند. دراین اوضاع قمر در عقرب، به فکر افتادیم که برای جلب توجه نگهبان، یک کاری بکنیم اما یک دفعه احمد بی کله یک راست رفت و از پیش سرباز عراقی رد شد و رفت به طرف آسایشگاه دو .

 من که نیمه جان شدم و بقیه هم آنطور که من فهمیدم فشارشان بالا و پایین شد. بالاخره با چند دقیقه تاخیر رسیدیم و دیدیم بعله. احمد کاظمی آن گوشه ایستاده و کرکر می خندد و جمعیت هم نشسته اند منتظر ما . بلافاصله، صف ها را درست کردیم و عکس ها هم توزیع و روی سینه ها نصب شد.

 دو سه تا عکس هم اضافه آمد که احمد کاظمی هی می گفت:

دیگه کسی نبود؟ عکس بدم عکس. خلاصه بعد از آن هول و ولعی که برایمان درست کرده بود کمی هم ما را خنداند. بالاخره سرود را به خوبی و خوشی و بدون سیم خاردار اجرا کردیم.

برگرفته شده از کتاب خاطرات "سه هزار روز در اسارت" آزاده حسن نوری

Go to top